درخت بلوط هميشه فكر ميكرد كه از ني هايي كه در نزديكي او روييده اند، خيلي قويتر است.
با خودش ميگفت: "من در مقابل طوفان صاف و محكم مي ايستم و وقتي باد مي وزه هيچ وقت از ترس خم نميشم. اما اين ني ها خيلي ضعيف هستند، تا باد مي آيد خم ميشوند."
همان شب يك طوفان خيلي شديد شروع شد و باد خيلي شديدي شروع به وزيدن كرد. درخت بلوط نتونست طاقت بياره و از ريشه درومد و افتاد.
اما ني ها سالم موندند و گفتند: "آخيش. حالا مسير ما خيلي بازتر شد. ما در مقابل طوفان خم ميشيم، ولي هيچ وقت نميشكنيم."
درخت بلوط هميشه فكر ميكرد كه از ني هايي كه در نزديكي او روييده اند، خيلي قويتر است.
با خودش ميگفت: "من در مقابل طوفان صاف و محكم مي ايستم و وقتي باد مي وزه هيچ وقت از ترس خم نميشم. اما اين ني ها خيلي ضعيف هستند، تا باد مي آيد خم ميشوند."
همان شب يك طوفان خيلي شديد شروع شد و باد خيلي شديدي شروع به وزيدن كرد. درخت بلوط نتونست طاقت بياره و از ريشه درومد و افتاد.
اما ني ها سالم موندند و گفتند: "آخيش. حالا مسير ما خيلي بازتر شد. ما در مقابل طوفان خم ميشيم، ولي هيچ وقت نميشكنيم."

داستان هايي درباره حيوانات ۱ - من يك بچه گربهام